|
بنام خدای بـــزرگ که پروانه را آفرید به روی دو تا بال او خط وخال زیباکشـید خــدایی که با یاد او لب غنچه ها باز شـد نوک زرد بلبل از او پرازشـــعرو آوازشـد خــدایی که پرواز را به گـنجشک آموخته لباسی هم ازجنس پر بـــرای تنش دوخــته
فرستنده : مریم اخلاقی ۸ ساله از اصفهان !
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:59  توسط حجت
|
چنانكه گفته شد، از آنجا كه امام جواد نخستين امامى بود كه در خرد سالى به منصب امامت رسيد (1) ، حضرت مناظرات و بحث و گفتگو هايى داشته است كه برخى از آنها بسيار پر سر و صدا و هيجان انگيز و جالب بوده است. علت اصلى پيدايش اين مناظرات اين بود كه از يك طرف، امامت او به خاطر كمى سن براى بسيارى از شيعيان كاملا ثابت نشده بود (گرچه بزرگان و دانايان شيعه بر اساس عقيده شيعه هيچ شك و ترديدى در اين زمينه نداشتند) از اين رو براى اطمينان خاطر و به عنوان آزمايش، سؤالات فراوانى از آن حضرت مى كردند. از طرف ديگر، در آن مقطع زمانى، قدرت «معتزله» افزايش يافته بود و مكتب اعتزال به مرحله رواج و رونق گام نهاده بود و حكومت وقت در آن زمان از آنان حمايت و پشتيبانى مى كرد و از سلطه و نفوذ خود و ديگر امكانات مادى و معنوى حكومتى، براى استوارى و تثبيت خط فكرى آنان و ضربه زدن به گروههاى ديگر و تضعيف موقعيت و نفوذ آنان به هر شكلى بهره بردارى مى كرد. مى دانيم كه خط فكرى اعتزال در اعتماد بر عقل محدود و خطاپذير بشرى افراط مى نمود: معتزليان دستورها و مطالب دينى را به عقل خود عرضه مى كردند و آنچه را كه عقلشان صريحا تاييد مى كرد مىپذيرفتند و بقيه را رد و انكار مى كردند و چون نيل به مقام امامت امت در سنين خردسالى با عقل ظاهر بين آنان قابل توجيه نبود، سؤالات دشوار و پيچيدهاى را مطرح مىكردند تا به پندار خود، آن حضرت را در ميدان رقابت علمى شكست بدهند! ولى در همه اين بحثها و مناظرات علمى، حضرت جواد (در پرتو علم امامت) با پاسخهاى قاطع و روشنگر، هر گونه شك و ترديد را در مورد پيشوايى خود از بين مى برد و امامت خود و نيز اصل امامت را تثبيت مىنمود. به همين دليل بعد از او در دوران امامت حضرت هادى (كه او نيز در سنين كودكى به امامت رسيد) اين موضوع مشكلى ايجاد نكرد، زيرا ديگر براى همه روشن شده بود كه خردسالى تاثيرى در برخوردارى از اين منصب خدايى ندارد. مناظره با يحيى بن اكثم (2)وقتى «مامون» از «طوس» به «بغداد» آمد، نامهاى براى حضرت جواد-عليه السلام-فرستاد و امام را به بغداد دعوت كرد. البته اين دعوت نيز مثل دعوت امام رضا به طوس، دعوت ظاهرى و در واقع سفر اجبارى بود. حضرت پذيرفت و بعد از چند روز كه وارد بغداد شد، مامون او را به كاخ خود دعوت كرد و پيشنهاد تزويج دختر خود «ام الفضل» را به ايشان كرد. امام در برابر پيشنهاد او سكوت كرد. (3) مامون اين سكوت را نشانه رضايت حضرت شمرد و تصميم گرفت مقدمات اين امر را فراهم سازد. او در نظر داشت مجلس جشنى تشكيل دهد، ولى انتشار اين خبر در بين بنى عباس انفجارى به وجود آورد: بنى عباس اجتماع كردند و با لحن اعتراض آميزى به مامون گفتند: اين چه برنامهاى است؟ اكنون كه على بن موسى از دنيا رفته و خلافتبه عباسيان رسيده باز مىخواهى خلافت را به آل على برگردانى؟ ! بدان كه ما نخواهيم گذاشت اين كار صورت بگيرد، آيا عداوتهاى چند ساله بين ما را فراموش كرده اى؟ ! مامون پرسيد: حرف شما چيست؟ گفتند: اين جوان خردسال است و از علم و دانش بهرهاى ندارد. مامون گفت: شما اين خاندان را نمى شناسيد، كوچك و بزرگ اينها بهره عظيمى از علم و دانش دارند و چنانچه حرف من مورد قبول شما نيست او را آزمايش كنيد و مرد دانشمندى را كه خود قبول داريد بياوريد تا با اين جوان بحث كند و صدق گفتار من روشن گردد. عباسيان از ميان دانشمندان، «يحيى بن اكثم» را (به دليل شهرت علمى وى) انتخاب كردند و مامون جلسهاى براى سنجش ميزان علم و آگاهى امام جواد ترتيب داد. در آن مجلس يحيى رو به مامون كرد و گفت: اجازه مى دهى سؤالى از اين جوان بنمايم؟ مامون گفت: از خود او اجازه بگير. يحيى از امام جواد اجازه گرفت. امام فرمود: هر چه مى خواهى بپرس. يحيى گفت: درباره شخصى كه محرم بوده و در آن حال حيوانى را شكار كرده است، چه مى گوييد؟ (4) امام جواد-عليه السلام-فرمود: آيا اين شخص، شكار را در حل (خارج از محدوده حرم) كشته استيا در حرم؟ عالم به حكم حرمتشكار در حال احرام بوده يا جاهل؟ عمدا كشته يا بخطا؟ آزاد بوده يا برده؟ صغير بوده يا كبير؟ براى اولين بار چنين كارى كرده يا براى چندمين بار؟ شكار او از پرندگان بوده يا غير پرنده؟ از حيوانات كوچك بوده يا بزرگ؟ باز هم از انجام چنين كارى ابا ندارد يا از كرده خودپشيمان است؟ در شب شكار كرده يا در روز؟ در احرام عمره بوده يا احرام حج؟ ! يحيى بن اكثم از اين همه فروع كه امام براى اين مسئله مطرح نمود، متحير شد و آثار ناتوانى و زبونى در چهرهاش آشكار گرديد و زبانش به لكنت افتاد به طورى كه حضار مجلس ناتوانى او را در مقابل آن حضرت نيك دريافتند. مامون گفت: خداى را بر اين نعمت سپاسگزارم كه آنچه من انديشيده بودم همان شد. سپس به بستگان و افراد خاندان خود نظر انداخت و گفت: آيا اكنون آنچه را كه نمى پذيرفتيد دانستيد؟ ! (5) حكم شكار در حالات گوناگون توسط محرمآنگاه پس از مذاكراتى كه در مجلس صورت گرفت، مردم پراكنده گشتند و جز نزديكان خليفه، كسى در مجلس نماند. مامون رو به امام جواد-عليه السلام-كرد و گفت: قربانت گردم خوب است احكام هر يك از فروعى را كه در مورد كشتن صيد در حال احرام مطرح كرديد، بيان كنيد تا استفاده كنيم. امام جواد-عليه السلام-فرمود: بلى، اگر شخص محرم در حل (خارج از حرم) شكار كند و شكار از پرندگان بزرگ باشد، كفارهاش يك گوسفند است و اگر در حرم بكشد كفارهاش دو برابر است;و اگر جوجه پرنده اى را در بيرون حرم بكشد كفارهاش يك بره است كه تازه از شير گرفته شده باشد، و اگر آن را در حرم بكشد هم بره و هم قيمت آن جوجه را بايد بدهد;و اگر شكار از حيوانات وحشى باشد، چنانچه گورخر باشد كفارهاش يك گاو است و اگر شتر مرغ باشد كفاره اش يك شتر است و اگر آهو باشد كفاره آن يك گوسفند است و اگر هر يك از اينها را در حرم بكشد كفارهاش دو برابر مى شود. و اگر شخص محرم كارى بكند كه قربانى بر او واجب شود، اگر در احرام حج باشد بايد قربانى را در «منى» ذبح كند و اگر در احرام عمره باشد بايد آن را در «مكه» قربانى كند. كفاره شكار براى عالم و جاهل به حكم، يكسان است;منتها در صورت عمد، (علاوه بر وجوب كفاره) گناه نيز كرده است، ولى در صورت خطا، گناه از او برداشته شده است. كفاره شخص آزاد بر عهده خود او است و كفاره برده به عهده صاحب او است و بر صغير كفاره نيست ولى بر كبير واجب است و عذاب آخرت از كسى كه از كرده اش پشيمان است برداشته مى شود، ولى آنكه پشيمان نيست كيفر خواهد شد (6) . قاضى القضات مات مى شود!مامون گفت: احسنت اى ابا جعفر! خدا به تو نيكى كند! حال خوب است شما نيز از يحيى بن اكثم سؤالى بكنيد همان طور كه او از شما پرسيد. در اين هنگام ابو جعفر-عليه السلام-به يحيى فرمود: بپرسم؟ يحيى گفت: اختيار با شماست فدايت شوم، اگر توانستم پاسخ مى گويم و گرنه از شما بهره مند مى شوم. ابو جعفر-عليه السلام-فرمود: به من بگو در مورد مردى كه در بامداد به زنى نگاه مى كند و آن نگاه حرام است، و چون روز بالا مى آيد آن زن بر او حلال مى شود، و چون ظهر مى شود باز بر او حرام مىشود، و چون وقت عصر مىرسد بر او حلال مىگردد، و چون آفتاب غروب مى كند بر او حرام مى شود، و چون وقت عشاء مى شود بر او حلال مىگردد، و چون شب به نيمه مىرسد بر او حرام مى شود، و به هنگام طلوع فجر بر وى حلال مى گردد؟ اين چگونه زنى است و با چه چيز حلال و حرام مى شود؟ يحيى گفت: نه، به خدا قسم من به پاسخ اين پرسش راه نمى برم، و سبب حرام و حلال شدن آن زن را نمىدانم، اگر صلاح مى دانيد از جواب آن، ما را مطلع سازيد. ابو جعفر-عليه السلام-فرمود: اين زن، كنيز مردى بوده است. در بامدادان، مرد بيگانه اى به او نگاه مىكند و آن نگاه حرام بود، چون روز بالا مى آيد، كنيز را از صاحبش مى خرد و بر او حلال مى شود، چون ظهر مى شود او را آزاد مى كند و بر او حرام مى گردد، چون عصر فرا مى رسد او را به حباله نكاح خود در مى آورد و بر او حلال مى شود، به هنگام مغرب او را «ظهار» مى كند (7) و بر او حرام مى شود، موقع عشا كفاره ظهار مى دهد و مجددا بر او حلال مى شود چون نيمى از شب مى گذرد او را طلاق مى دهد و بر او حرام مى شود و هنگام طلوع فجر رجوع مى كند و زن بر او حلال مى گردد (8) . جلوه هايى از علم گسترده امام1-فتواى قضائى امام و شكست فقهاى دربارىامام جواد-عليه السلام-غير از مناظراتش كه دو نمونه از آن ياد شد، گاه از راههاى ديگر نيز بيمايگى فقها و قضات دربارى را روشن نموده برترى خود بر آنان را در پرتو علم امامت ثابت مى كرد و از اين رهگذر اعتقاد به اصل «امامت» را در افكار عمومى تثبيت مىنمود. از آن جمله فتوايى بود كه امام در مورد چگونگى قطع دست دزد صادر كرد كه تفصيل آن بدين قرار است: «زرقان» (9) ، كه با «ابن ابى دؤاد» (10) دوستى و صميميت داشت، مى گويد: يك روز «ابن ابى دؤاد» از مجلس معتصم بازگشت، در حالى كه بشدت افسرده و غمگين بود. علت را جويا شدم. گفت: امروز آرزو كردم كه كاش بيست سال پيش مرده بودم! پرسيدم: چرا؟ گفت: به خاطر آنچه از ابو جعفر (امام جواد) در مجلس معتصم بر سرم آمد! گفتم: جريان چه بود؟ گفت: شخصى به سرقت اعتراف كرد و از خليفه (معتصم) خواست كه با اجراى كيفر الهى او را پاك سازد. خليفه همه فقها را گرد آورد و «محمد بن على» (حضرت جواد) را نيز فرا خواند و از ما پرسيد: دست دزد از كجا بايد قطع شود؟ من گفتم: از مچ دست. گفت: دليل آن چيست؟ گفتم: چون منظور از دست در آيه تيمم: «فامسحوا بوجوهكم و ايديكم» (11) : «صورت و دستهايتان را مسح كنيد» تا مچ دست است. گروهى از فقها در اين مطلب با من موافق بودند و مى گفتند: دست دزد بايد از مچ قطع شود، ولى گروهى ديگر گفتند: لازم است از آرنج قطع شود، و چون معتصم دليل آن را پرسيد، گفتند: منظور از دست در آيه وضو: «فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق» (12) : «صورتها و دستهايتان را تا آرنج بشوييد» تا آرنج است. آنگاه معتصم رو به محمد بن على (امام جواد) كرد و پرسيد: نظر شما در اين مسئله چيست؟ گفت: اينها نظر دادند، مرا معاف بدار. معتصم اصرار كرد و قسم داد كه بايد نظرتان را بگوييد. محمد بن على گفت: چون قسم دادى نظرم را مى گويم. اينها در اشتباهند، زيرا فقط انگشتان دزد بايد قطع شود و بقيه دستبايد باقى بماند. معتصم گفت: به چه دليل؟ گفت: زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: سجده بر هفت عضو بدن تحقق مى پذيرد: صورت (پيشانى) ، دو كف دست، دو سر زانو، و دو پا (دو انگشت بزرگ پا) . بنا بر اين اگر دست دزد از مچ يا آرنج قطع شود، دستى براى او نمى ماند تا سجده نماز را به جا آورد، و نيز خداى متعال مى فرمايد: «و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا» (13) : «سجده گاهها (هفت عضوى كه سجده بر آنها انجام مىگيرد) از آن خداست، پس، هيچ كس را همراه و همسنگ با خدا مخوانيد (و عبادت نكنيد) » (14) و آنچه براى خداست، قطع نمىشود. «ابن ابى دؤاد» مى گويد: معتصم جواب محمد بن على را پسنديد و دستور داد انگشتان دزد را قطع كردند (و ما نزد حضار، بى آبرو شديم!) و من همانجا (از فرط شرمسارى و اندوه) آرزوى مرگ كردم! (15) 2-حديث سازان رسوا مى شوند!نقل شده است كه پس از آنكه مامون دخترش را به امام جواد تزويج كرد (16) در مجلسى كه مامون و امام و يحيى بن اكثم و گروه بسيارى در آن حضور داشتند، يحيى به امام گفت: روايت شده است كه جبرئيل به حضور پيامبر رسيد و گفت: يا محمد! خدا به شما سلام مى رساند و مى گويد: «من از ابوبكر راضى هستم، از او بپرس كه آيا او هم از من راضى است؟ » . نظر شما درباره اين حديث چيست؟ (17) امام فرمود: من منكر فضيلت ابوبكر نيستم، ولى كسى كه اين خبر را نقل مى كند بايد خبر ديگرى را نيز كه پيامبر اسلام در حجة الوداع بيان كرد، از نظر دور ندارد. پيامبر فرمود: «كسانى كه بر من دروغ مى بندند، بسيار شده اند و بعد از من نيز بسيار خواهند بود. هر كس بعمد بر من دروغ ببندد، جايگاهش در آتش خواهد بود. پس چون حديثى از من براى شما نقل شد، آن را به كتاب خدا و سنت من عرضه كنيد، آنچه را كه با كتاب خدا و سنت من موافق بود، بگيريد و آنچه را كه مخالف كتاب خدا و سنت من بود، رها كنيد» . امام جواد افزود: اين روايت (درباره ابوبكر) با كتاب خدا سازگار نيست، زيرا خداوند فرموده است: «ما انسان را آفريديم و مى دانيم در دلش چه چيز مى گذرد و ما از رگ گردن به او نزديكتريم» (18) . آيا خشنودى و ناخشنودى ابوبكر بر خدا پوشيده بوده است تا آن را از پيامبر بپرسد؟ ! اين عقلا محال است. يحيى گفت: روايت شده است كه: «ابوبكر و عمر در زمين، مانند جبرئيل در آسمان هستند» . حضرت فرمود: درباره اين حديث نيز بايد دقت شود، چرا كه جبرئيل و ميكائيل دو فرشته مقرب درگاه خداوند هستند و هرگز گناهى از آن دو سر نزده است و لحظه اى از دايره اطاعت خدا خارج نشده اند، ولى ابوبكر و عمر مشرك بوده اند، و هر چند پس از ظهور اسلام مسلمان شده اند، اما اكثر دوران عمرشان را در شرك و بت پرستى سپرى كرده اند، بنابر اين محال است كه خدا آن دو را به جبرئيل و ميكائيل تشبيه كند. يحيى گفت: همچنين روايت شده است كه: «ابو بكر و عمر دو سرور پيران اهل بهشتند» (19) . درباره اين حديث چه مى گوييد؟ . حضرت فرمود: اين روايت نيز محال است كه درست باشد، زيرا بهشتيان همگى جوانند و پيرى در ميان آنان يافت نمى شود (تا ابو بكر و عمر سرور آنان باشند! ) اين روايت را بنى اميه، در مقابل حديثى كه از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم درباره حسن و حسين-عليهما السلام-نقل شده است كه «حسن و حسين دو سرور جوانان اهل بهشتند» ، جعل كرده اند. يحيى گفت: روايت شده است كه «عمر بن خطاب چراغ اهل بهشت است» . حضرت فرمود: اين نيز محال است;زيرا در بهشت، فرشتگان مقرب خدا، آدم، محمد صلى الله عليه و آله و سلم و همه انبيا و فرستادگان خدا حضور دارند، چطور بهشتبا نور اينها روشن نمى شود ولى با نور عمر روشن مى گردد؟ ! يحيى اظهار داشت: روايت شده است كه «سكينه» به زبان عمر سخن مى گويد (عمر هر چه گويد، از جانب ملك و فرشته مى گويد) . حضرت فرمود: من منكر فضيلت عمر نيستم;ولى ابوبكر، با آنكه از عمر افضل است، بالاى منبر مى گفت: «من شيطانى دارم كه مرا منحرف مى كند، هرگاه ديديد از راه راست منحرف شدم، مرا به راه درست باز آوريد» . يحيى گفت: روايت شده است كه پيامبر فرمود: «اگر من به پيامبرى مبعوث نمى شدم، حتما عمر مبعوث مى شد» (20) . امام فرمود: كتاب خدا (قرآن) از اين حديث راستتر است، خدا در كتابش فرموده است: «به خاطر بياور هنگامى را كه از پيامبران پيمان گرفتيم، و از تو و از نوح... » (21) . از اين آيه صريحا بر مى آيد كه خداوند از پيامبران پيمان گرفته است، در اين صورت چگونه ممكن است پيمان خود را تبديل كند؟ هيچ يك از پيامبران به قدر چشم به هم زدن به خدا شرك نورزيده اند، چگونه خدا كسى را به پيامبرى مبعوث مىكند كه بيشتر عمر خود را با شرك به خدا سپرى كرده است؟ ! و نيز پيامبر فرمود: «در حالى كه آدم بين روح و جسد بود (هنوز آفريده نشده بود) من پيامبر شدم» . باز يحيى گفت: روايت شده است كه پيامبر فرمود: «هيچگاه وحى از من قطع نشد، مگر آنكه گمان بردم كه به خاندان خطاب (پدر عمر) نازل شده است» ، يعنى نبوت از من به آنها منتقل شده است. حضرت فرمود: اين نيز محال است، زيرا امكان ندارد كه پيامبر در نبوت خود شك كند، خداوند مى فرمايد: «خداوند از فرشتگان و همچنين از انسانها رسولانى بر مى گزيند» (22) . (بنابر اين، با گزينش الهى، ديگر جاى شكى براى پيامبر در باب پيامبرى خويش وجود ندارد) . يحيى گفت: روايت شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «اگر عذاب نازل مى شد، كسى جز عمر از آن نجات نمى يافت» . حضرت فرمود: اين نيز محال است، زيرا خداوند به پيامبر اسلام فرموده است: «و مادام كه تو در ميان آنان هستى، خداوند آنان را عذاب نمى كند و نيز مادام كه استغفار مى كنند، خدا عذابشان نمى كند» (23) . بدين ترتيب تا زمانى كه پيامبر در ميان مردم است و تا زمانى كه مسلمانان استغفار مى كنند، خداوند آنان را عذاب نمى كند (24) . پى نوشتها: 1) پس از آن حضرت، فرزندش على هادى-عليه السلام-نيز در همين سنين و بلكه كمتر از آن به امامت رسيد و بعد از او امام مهدى-عليه السلام-نيز، در حالى كه بيش از نجسال نداشت، به اين منصب نائل گرديد. 2) يحيى يكى از دانشمندان نامدار زمان مامون، خليفه عباسى، بود كه شهرت علمى او در رشتههاى گوناگون علوم آن زمان زبانزد خاص و عام بود. او در علم فقه تبحر فوق العادهاى داشت و با آنكه مامون خود از نظر علمى وزنه بزرگى بود، ولى چنان شيفته مقام علمى يحيى بود كه اداره امور مملكت را به عهده او گذاشت و با حفظ سمت، مقام قضاء را نيز به وى واگذار كرد. يحيى علاوه بر اينها ديوان محاسبات و رسيدگى به فقرا را نيز عهده دار بود. خلاصه آنكه تمام كارهاى كشور اسلامى پهناور آن روز زير نظر او بود و چنان در دربار مامون تقرب يافته بود كه گويى نزديكتر از او به مامون كسى نبود. اما متاسفانه يحيى، با آن مقام بزرگ علمى، از شخصيت معنوى برخوردار نبود. او علم را براى رسيدن به مقام و شهرت و به منظور فخر فروشى و برترى جويى فراگرفته بود. هر دانشمندى به ديدار او مىرفت، آنقدر از علوم گوناگون از وى سؤال مىكرد تا طرف به عجز خود در مقابل وى اقرار كند! 4) يكى از اعمالى كه براى اشخاص در حال احرام، در جريان اعمال حجيا عمره حرام استشكار كردن است. در ميان احكام فقهى، احكام حج، پيچيدگى خاصى دارد، ازينرو افرادى مثل يحيى بن اكثم، از ميان مسائل مختلف، احكام حج را مطرح مىكردند تا به پندار خود، امام را در بن بست علمى قرار دهند! 5) مجلسى، بحار الانوار، الطبعة الثانية، تهران، المكتبة الاسلامية، 1395 ه. ق، ج 50، ص 75-76-قزوينى، سيد كاظم، الامام الجواد من المهد الى اللحد، الطبعة الاولى، بيروت، مؤسسة البلاغ، 1408 ه. ق، ص 168-172. راوى اين قضيه «ريان بن شبيب» -دايى معتصم-است كه از ياران امام رضا-عليه السلام-و امام جواد و از محدثان مورد وثوق بوده است (قزوينى، همان كتاب، ص 168-شيخ مفيد، الارشاد، قم، مكتبة بصيرتى، ص 319-321-طبرسى، الاحتجاج، نجف، المطبعة المرتضوية، 1350، ص 245-مسعودى، اثبات الوصية، نجف، منشورات المطبعة الحيدرية، 1374 ه. ق، ص 216-شيخ مفيد، الاختصاص، تصحيح و تعليق: علي اكبر الغفاري، منشورات جماعة المدرسين في الحوزة العلمية-قم المقدسة، ص 99) . 6) مجلسى، همان كتاب، ص 77-قزوينى، همان كتاب، ص 174-شيخ مفيد، الارشاد، ص 322-طبرسى، همان كتاب، ص 246-مسعودى، همان كتاب، ص 217-شيخ مفيد، الاختصاص، ص 100. 7) ظهار عبارت از اين است كه مردى به زن خود بگويد: پشت تو براى من يا سبتبه من، مانند پشت مادرم يا خواهرم، يا دخترم هست، و در اين صورت بايد كفاره ظهار بدهد تا همسرش مجددا بر او حلال گردد. ظهار پيش از اسلام در عهد جاهليت نوعى طلاق حساب مىشد و موجب حرمت ابدى مىگشت، ولى حكم آن در اسلام تغيير يافت و فقط موجب حرمت و كفاره (به شرحى كه گفته شد) گرديد. 8) مجلسى، همان كتاب، ص 78-قزوينى، همان كتاب، ص 175-شيخ مفيد، الارشاد، ص 322-طبرسى، همان كتاب، ص 247. 9) زرقان (بر وزن عثمان) لقب ابو جعفر بوده كه مردى محدث بوده است و فرزندش بنام «عمرو» استاد اصمعى محسوب مىشده است (مجلسى، همان كتاب، ج 50، ص 5، پاورقى) . 10) ابن ابى دؤاد (بر وزن غراب) در زمان خلافت مامون، معتصم، واثق و متوكل عباسى، قاضى بغداد بوده است (مجلسى، همان كتاب، ص 5، پاورقى) 11) سوره مائده: آيه 5. 12) سوره مائده: آيه 5. 13) سوره جن: آيه 18. 14) مسجد (بكسر جيم: بر وزن مجلس، يا بفتح جيم: بر وزن مشعل، جمع آن مساجد) به معناى محل سجده است، و همان طور كه مسجدها و خانه خدا و مكانى كه پيشانى روى آن قرار مىگيرد، محل سجده هستند، خود پيشانى و شش عضو ديگر نيز كه با آنها سجده مىكنيم محل سجده محسوب مىشوند و به همين اعتبار در اين روايت «المساجد» به معناى هفت عضوى كه با آنها سجده مىشود، تفسير شده است. نيز در دو روايت ديگر از امام صادق-عليه السلام-در كتاب كافى و همچنين يك روايت در تفسير على بن ابراهيم قمى «المساجد» به همين هفت عضو تفسير شده است. شيخ صدوق نيز در كتاب «فقيه» ، «المساجد» را به هفت عضو سجده تفسير نموده است. همين معنا را از «سعيد بن جبير» و «زجاج» و «فراء» نيز نقل كردهاند. ضمنا بايد توجه داشت كه اگر تفسير «المساجد» به هفت عضو ياد شده، جاى خدشه داشت، حتما فقهائى كه در مجلس معتصم حاضر و در صدد خردهگيرى بر كلام امام بودند، اشكال مىكردند. بنا بر اين چون هيچ گونه اعتراضى از طرف فقهاى حاضر در مجلس ابراز نشد، معلوم مىشود به نظر آنان نيز «المساجد» به معناى هفت عضو سجده بوده و يا لااقل يكى از معانى آن محسوب مىشده است. (پيشواى نهم حضرت امام محمد تقى-عليه السلام-، مؤسسه در راه حق، ص 26-29، به نقل از: تفسير صافى، ج 2، ص 752-تفسير نور الثقلين، ج 5، ص 440-تفسير مجمع البيان، ج 10، ص 372) . 15) پيشواى نهم... ، همان صفحات-طبرسى، مجمع البيان، شركة المعارف الاسلامية، 1379 ه. ق، ج 10، ص 372-عياشى، كتاب التفسير، تصحيح و تعليق: حاج سيد هاشم رسولى محلاتى ، قم، مطبعة علمية، ج 1، ص 320-سيد هاشم حسيني بحراني، البرهان في تفسير القرآن، قم، مطبوعاتي اسماعيليان، ج 1، ص 471-مجلسى، همان كتاب، ج 50، ص 1-5-قزوينى، همان كتاب، ص 294-شيخ حر عاملى، وسائل الشيعة، بيروت، دار احياء التراث العربي، ج 18، ص 490 (ابواب حد السرقة، باب 4) . 17) علامه امينى در كتاب الغدير (ج 5، ص 321) مىنويسد: اين حديث دروغ و از احاديث مجعول محمد بن بابشاذ است. 18) «و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» (سوره ق: 16) . 19) علامه امينى اين حديث را از برساختههاى «يحيى بن عنبسة» شمرده و غير قابل قبول مىداند، زيرا يحيى شخصى جاعل حديث و دغلكار بوده است (الغدير، ج 5، ص 322) . «ذهبى» نيز «يحيى بن عنبسه» را جاعل حديث و دغلكار و دروغگو مىداند و او را معلوم الحال شمرده و احاديثش را مردود معرفى مىكند (ميزان الاعتدال، الطبعة الاولى، تحقيق: على محمد البجاوى، دار احياء الكتب العربية، 1382 ه. ق، ج 4، ص 400) . 20) علامه امينى ثابت كرده است كه راويان اين حديث دروغگو بودهاند (الغدير، ج 5، ص 312 و 316) . 21) «و اذ اخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح» (سوره احزاب: 7) 22) «الله يصطفي من الملائكة رسلا و من الناس» (سوره حج: 75) 23) «و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم و ما كان الله معذبهم و هم يستغفرون» (سوره انفال: 33) 24) طبرسى، احتجاج، نجف، المطبعة المرتضوية، 1350 ه. ق، ج 2، ص 247-248-مجلسى، بحار الانوار، الطبعة الثانية، تهران، المكتبة الاسلامية، 1395 ه. ق، ج 50، ص 80-83-قرشى، سيد على اكبر، خاندان وحى، چاپ اول، تهران، دار الكتب الاسلامية، 1368 ه. ش، ص 644-647-مقرم، سيد عبد الرزاق، نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد-عليه السلام-، ترجمه دكتر پرويز لولاور، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1370 ه. ش، ص 98-100. http://emamjavad.heyatblog.net/index.php/module/HTML_Pages/action/ShowHTML_Pages/id/16
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:17  توسط حجت
|
زندگینامه امام جواد (ع) زندگانى ابو جعفر محمد الجواد ابن على الرضا بن موسى الكاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن على زين العابدين بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام، نهمين امام از اهل بيت صلوات الله عليهم اجمعين امام جواد (ع) در شب جمعه 19 ماه مبارك رمضان يا 15 اين ماه يا روز جمعه 10 رجب در شهر مدينه به دنيا آمد. قولى كه در كتاب مصباح المتهجد آمده، تاريخ اخير را تاييد مىكند. در آنجا آمده است: ابن عياش گويد اين دعا به وسيله استاد بزرگ ابو القاسم (رضى الله عنه) آمده است كه: «اللهم انى اسئلك بالمولودين فى رجب محمد بن على الثانى و ابنه على بن محمد المنتجب الدعاء». وى مىنويسد: ابن عياش گفته است: روز دهم رجب، ميلاد ابو جعفر ثانى است. آن حضرت در روزگار خلافت معتصم، روز شنبه آخر ذى قعده يا آخر ذى حجه يا پنجم يا ششم ذیحجه در روز سه شنبه سال 220 هجرى در بغداد چشم از جهان فرو بست. و در مقابر قريش در پشت قبر جدش امام موسى كاظم (ع) به خاك سپرده شد. مدت عمر وى بيست و پنج سال بود. كلينى گويد: عمر آن حضرت 25 سال و 2 ماه و 18 روز و بنا بر قول ديگرى سه ماه و بيست و دو روز بود. ابن خشاب گويد: امام جواد (ع) ، 25 سال و سه ماه و 18 روز زيست و شيخ مفيد عمر آن حضرت را 25 سال و اندى مى داند. از اين مدت، وى هشت يا هفت سال و چهار ماه و دو روز با پدرش و 17 يا 18 سال، بيست روز كمتر، پس از پدرش زيست. كه اين همان مدت امامت و خلافت آن حضرت به شمار مىرود و مصادف با دوران پادشاهى مامون است. آن حضرت در اوايل دوران خلافت معتصم وفات يافت. برخى وفات آن حضرت را در دوران خلافت واثق دانسته اند. حافظ عبد العزيز بن اخضر جنابذى در معالم العترة الطاهرة از محمد بن سعيد نقل كرده است كه گفت: محمد بن على (ع) ، در زمان خلافت الواثق بالله به قتل رسيد. شايد اين اشتباه براى وى از آنجا پيش آمده كه واثق بر آن حضرت نماز گزارد. بلكه سخن صحيح آن است كه امام جواد (ع) در عهد خلافت معتصم از دنيا رفت. زيرا مردم در سال 227 هجرى با واثق براى خلافت بيعت كردند. تنها توجيه براى قول جنابذى آن است كه شايد مقصود وى آن بوده كه واثق در زمان خلافت معتصم، آن حضرت را با خورانيدن سم به قتل رسانيده است. مادر امام جواد (ع)مادر آن حضرت كنيزى بود كه او را«سكن مريسيه»و يا«سبيكه»مىخواندند. برخى علاوه بر اين دو نام، از مادر آن حضرت با نامهاى ديگرى نيز ياد كردهاند همچون سبيكه، نوبيه و سكينه، كه شايد اين نام آخر صورت تصحيف شده سبيكه باشد، خيزران و دره. امام رضا (ع) اين زن را خيزران مىخواند و گفته اند نامش ريحان و قبطى و مكنى به ام الحسن بود. كنيه امام جواد (ع)او را با كنيه ابو جعفر ياد مىكردند. همچنين براى آن كه با امام باقر (ع) ، كه او هم كنيه ابو جعفر داشت، اشتباه نشود كنيه وى را ابو جعفر ثانى ذكر مىكردند. لقب آن حضرتآن حضرت را القابى بود مانند جواد و قانع و نجيب و تقى. اما از همه القاب وى مشهورتر لقب جواد بود. نقش انگشترى آن حضرت«نعم القادر الله»بوده است.
منبع : سایت ویژه امام جواد (ع) http://emamjavad.heyatblog.net/index.php/module/HTML_Pages/action/ShowHTML_Pages/id/11
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:15  توسط حجت
|
صفات ظاهری آن حضرت فضايل و مناقب امام رضا ( ع ) منبع:
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:20  توسط حجت
|
ولادت هشتمین اختر آسمان ولایت و امامت حضرت امام رضا (ع) بر همه مسلمانان مبارن باد.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:6  توسط حجت
|
خدا چگونه به وجود آمده است؟
خدا به وجود نيامده; يعني كسي يا چيزي خدا را به وجود نيآورده و اصلاً طرح سؤال به اين شكل اشتباه است مانند آن ميباشد كه كسي بپرسد: وجود و هستي را چه كسي وجود داده است; زيرا وجود مساوي با هستي است وهستي همان وجود مي باشد, يا مثل اين است كه كسي بپرسد: روغن را چه كسي چرب كرده است . وجود, وجود است و نيازي ندارد كسي وجود را وجود كند يا روغن , ذاتاً چرب است و معنا ندارد روغن را كسي چرب كند. همان طور كه چربي براي روغن و نور براي خورشيد و وجود براي وجود, ذاتي است , وجود براي خدا ذاتي است. چيزي كه ذاتي است , علّت نمي خواهد; يعني درست نيست كسي بگويد چرا روغن چرب است ؟ چه كسي روغن را چرب كرده است ؟ چربي عين روغن است , به طوري كه اگر چربي روغن را از آن بگيريم , ديگر چيزي درظرف باقي نمي ماند. وقتي چربيهاي روغن را از آن جدا كنيم , ديگر روغن تمام ميشود و وجود ندارد, چون چربي باروغن يكي است . به عبارت ديگر: دو چيز نداريم كه يكي روغن و ديگري چربي باشد، بلكه چربي عين روغن است. نه مي شود روغن را چرب كرد و نه مي شود چربي را از روغن گرفت. خداوند نيز عين وجود است . وجود عين خدا است . او هستي مطلق است و چيزي نيست كه يك زمان نبوده (وجود نداشته است ) و بعد او را وجود داده باشند. به تعبير علمي , وجود او ازلي و ابدي است ; يعني از اوّل بوده و تا آخرخواهد بود. نه كسي مي تواند به خدا وجود (هستي ) ببخشد و نه مي شود هستي را از او جدا كرد. وجود ذاتي خدا است و چيزي كه ذاتي است , علّت بردار و جدا شدني نيست . به بعضي چيزها مي شود چيز ديگري داد يا از آن گرفت , مثلاًآب را مي شود گرم كرد و مي شود گرما را از آب گرفت , چون گرما غير از آب است و آب غير از گرما. اما هستي و وجود غير از خدا نيست , تا كسي هستي را به خدا بدهد يا از او بگيرد. خدا به وجود آمدني نيست و از ازل بوده وبودنش عين ذاتش است . يعني در مورد خداوند، دو چيز نيست كه يكي خدا و ماهيت او و ديگري وجود او باشد تا بگوييم چه كسي يا چيزي به اين ماهيت وجود، داده است؟ بلكه حقيقت خداوند، عين وجود است؛ وجودي نامتناهي و ازلي و ابدي. شهيد مرتضي مطهري (ره ) مي گويد: كساني كه مي گويند "اگر طبق قانون علّيّت و معلوليّت , براي جهان , خدا رااثبات كنيم , براي خدا نيز علّت را بايد اثبات كنيم" در بحث خلط مي كنند. مضمون قانون نامبرده اين نيست كه هرموجودي علّت مي خواهد, بلكه اين است كه هر حادثه اي علّتي دارد; يعني چيزي كه (نبود و شد) براي پيدايش وي علتي ضروري است ,(1) ولي خدا حادث و پديده نيست كه احتياج به علّت داشته باشد. منبع: وبلاگ فاطر سبز پي نوشت: 1- مرتضي مطهري , مجموعه آثار, ج 6 ص 926 با تلخيص
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:13  توسط حجت
|
قدر» در لغت به معناى اندازه و اندازهگیرى است.(1) «تقدیر» نیز به معناى اندازهگیرى و تعیین است.(2) اما معناى اصطلاحى «قدر»، عبارت است از ویژگى هستى و وجود هر چیز و چگونگى آفرینش آن(3) به عبارت دیگر، اندازه و محدوده وجودى هر چیز، «قدر» نام دارد. (4)
بنابر دیدگاه حكمت الهى، در نظام آفرینش، هر چیزى اندازهاى خاص دارد و هیچ چیزى بىحساب و كتاب نیست. جهان حساب و كتاب دارد و بر اساس نظم ریاضى تنظیم شده، گذشته، حال و آینده آن با هم ارتباط دارند. استاد مطهرى در تعریف قدر مىفرماید: « ... قدر به معناى اندازه و تعیین است... حوادث جهان ... از آن جهت كه حدود و اندازه و موقعیت مكانى و زمانى آنها تعیین شده است، مقدور به تقدیر الهى است.»(5) پس در یك كلام، «قدر» به معناى ویژگىهاى طبیعى و جسمانى چیزهاست كه شامل شكل، حدود، طول، عرض و موقعیتهاى مكانى و زمانى آنها مىگردد و تمام موجودات مادى و طبیعى را در برمىگیرد. این معنا از روایات استفاده مىشود؛ چنان كه در روایتى از امام رضا علیه السلام پرسیده شد: معناى قدر چیست؟ امام فرمود: «تقدیر الشىء، طوله و عرضه»؛ «اندازهگیرى هر چیز اعم از طول و عرض آن است.» (6) و در روایت دیگر، این امام بزرگوار در معناى قدر فرمود: «اندازه هر چیز اعم از طول و عرض و بقاى آن است.»(7) در این شب تمام حوادث سال آینده به امام هر زمان ارائه مىشود و وى از سرنوشت خود و دیگران با خبر مىگردد. امام باقر علیه السلام مىفرماید: «انه ینزل فى لیلة القدر الى ولى الامر تفسیر الامور سنةً سنةً، یؤمر فى امر نفسه بكذا و كذا و فى امر الناس بكذا و كذا؛ در شب قدر به ولى امر (امام هر زمان) تفسیر كارها و حوادث نازل مىشود و وى درباره خویش و دیگر مردمان مأمور به دستورهایى مىشود.» بنابراین، معناى تقدیر الهى این است كه در جهان مادى، آفریدهها از حیث هستى و آثار و ویژگىهایشان محدودهاى خاص دارند. این محدوده با امورى خاص مرتبط است؛ امورى كه علتها و شرایط آنها هستند و به دلیل اختلاف علل و شرایط، هستى، آثار و ویژگىهاى موجودات مادى نیز متفاوت است. هر موجود مادى به وسیله قالبهایى از داخل و خارج، اندازهگیرى و قالبگیرى مىشود. این قالب، حدود، یعنى طول، عرض، شكل، رنگ، موقعیت مكانى و زمانى و سایر عوارض و ویژگىهاى مادى آن به شمار مىآید. پس معناى تقدیر الهى در موجودات مادى، یعنى هدایت آنها به سوى مسیر هستىشان است كه براى آنها مقدر گردیده است و در آن قالبگیرى شدهاند. (8) اما تعبیر فلسفى قدر، اصل علیت است. «اصل علیت همان پیوند ضرورى و قطعى حوادث با یكدیگر و این كه هر حادثهاى تحتّم و قطعیت ضرورى و قطعى خود و نیز تقدّر و خصوصیات وجودى خود را از امرى یا امورى مقدم بر خود گرفته است. (9) اصل علیت عمومى و نظام اسباب و مسببات بر جهان و جمیع وقایع و حوادث جهان حكمفرماست و هر حادثى، ضرورت و قطعیت وجود خود و نیز شكل و خصوصیت زمانى و مكانى و سایر خصوصیات وجودىاش را از علل متقدمه خود كسب كرده است و یك پیوند ناگسستى میان گذشته و حال و استقبال میان هر موجودى و علل متقدمه او هست.»(10) اما علل موجودات مادى تركیبى، فاعل و ماده و شرایط و عدم مانع است كه هر یك تأثیر خاص بر آن دارند و مجموع این تأثیرها، قالب وجودى خاصى را شكل مىدهند. اگر تمام این علل و شرایط و عدم مانع، كنار هم گرد آیند، علت تامه ساخته مىشود و معلول خود را ضرورت و وجود مىدهد كه از آن در متون دینى به «قضاى الهى» تعبیر مىشود. اما هر موجودى با توجه به علل و شرایط خود قالبى خاص دارد كه عوارض و ویژگىهاى وجودىاش را مىسازد و در متون دینى از آن به «قدر الهى» تعبیر مىشود. با روشن شدن معناى قدر، امكان فهم حقیقت شب قدر نیز میسر مىشود. شب قدر شبى است كه همه مقدرات تقدیر مىگردد و قالب معین و اندازه خاص هر پدیده، روشن و اندازهگیرى مىشود. به عبارت روشنتر، شب قدر یكى از شبهاى دهه آخر ماه رمضان است. طبق روایات ما، یكى از شبهاى نوزدهم یا بیست و یكم و به احتمال زیادتر، بیست و سوم ماه مبارك رمضان است.(11) در این شب - كه شب نزول قرآن به شمار مىآید - امور خیر و شر مردم و ولادت، مرگ، روزى، حج، طاعت، گناه و خلاصه هر حادثهاى كه در طول سال واقع مىشود، تقدیر مىگردد.(12) شب قدر همیشه و هر سال تكرار مىشود. عبادت در آن شب، فضیلت فراوان دارد و در نیكویى سرنوشت یك ساله بسیار مؤثر است.(13) در این شب تمام حوادث سال آینده به امام هر زمان ارائه مىشود و وى از سرنوشت خود و دیگران با خبر مىگردد. امام باقر علیه السلام مىفرماید: «انه ینزل فى لیلة القدر الى ولى الامر تفسیر الامور سنةً سنةً، یؤمر فى امر نفسه بكذا و كذا و فى امر الناس بكذا و كذا؛ در شب قدر به ولى امر (امام هر زمان) تفسیر كارها و حوادث نازل مىشود و وى درباره خویش و دیگر مردمان مأمور به دستورهایى مىشود.»(14) پس شب قدر شبى است كه: 1. قرآن در آن نازل شده است. 2. حوادث سال آینده در آن تقدیر مىشود. 3. این حوادث بر امام زمان - روحى فداه - عرضه و آن حضرت مامور به كارهایى مىگردد. بنابراین، مىتوان گفت شب قدر، شب تقدیر و شب اندازهگیرى و شب تعیین حوادث جهان ماده است. این مطلب مطابق آیات قرآنى نیز مىباشد؛ زیرا در آیه 185 سوره مباركه «بقره» مىفرماید: «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ»؛ ماه رمضان كه در آن قرآن نازل شده است.» طبق این آیه، نزول قرآن (نزول دفعى) در ماه رمضان بوده است. و در آیات 3 - 5 سوره مباركه دخان مىفرماید: «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنْذِرِینَ* فِیها یُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِیمٍ* أَمْراً مِنْ عِنْدِنا إِنَّا كُنَّا مُرْسِلِینَ.» این آیه نیز تصریح دارد كه نزول [دفعى] قرآن در یك شب بوده است كه از آن به شب مبارك تعبیر شده است. همچنین در سوره مباركه قدر تصریح شده است كه قرآن در شب قدر نازل شده است. «قدر» در لغت به معناى اندازه و اندازهگیرى است. «تقدیر» نیز به معناى اندازهگیرى و تعیین است. اما معناى اصطلاحى «قدر»، عبارت است از ویژگى هستى و وجود هر چیز و چگونگى آفرینش آن به عبارت دیگر، اندازه و محدوده وجودى هر چیز، «قدر» نام دارد. پس با جمع آیات سه گانه بالا روشن مىشود: 1. قرآن در ماه رمضان نازل شده است. 2. قرآن در شبى مبارك از شبهاى ماه مبارك رمضان نازل شده است. 3. این شب، در قرآن شب قدر نام دارد. 4. ویژگى خاص این شب بر حسب آیات سوره مباركه دخان دو امر است: الف. نزول قرآن. ب. هر امر حكیمى در آن شب مبارك جدا مىگردد. اما سوره مباركه قدر كه به منزله شرح و تفسیر آیات سوره مباركه «دخان» است، شش ویژگى براى شب قدر مىشمارد: الف. شب نزول قرآن است (إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ). ب. این شب، شبى ناشناخته است و این ناشناختگى به دلیل عظمت آن شب است ( وَ ما أَدْراكَ ما لَیْلَةُ الْقَدْرِ). ج. شب قدر از هزار ماه بهتر است. (لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ). د. در این شب مبارك، ملائكه و روح با اجازه پروردگار عالمیان نازل مىشوند (تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَالرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ) و روایات تصریح دارند كه آنها بر قلب امام هر زمان نازل مىشوند. ه. این نزول براى تحقق هر امرى است كه در سوره «دخان» بدان اشاره رفت (مِنْ كُلِّ أَمْرٍ) و این نزول - كه مساوى با رحمت خاصه الهى بر مومنان شب زندهدار است - تا طلوع فجر ادامه دارد (سَلامٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ). و. شب قدر، شب تقدیر و اندازهگیرى است؛ زیرا در این سوره - كه تنها پنج آیه دارد - سه بار «لیلة القدر» تكرار شده است و این نشانه اهتمام ویژه قرآن به مسئله اندازهگیرى در آن شب خاص است. مرحوم كلینى در كافى از امام باقر علیه السلام نقل مىكند كه آن حضرت در جواب معناى آیه «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَكَةٍ» فرمودند: «آرى شب قدر، شبى است كه همه ساله در ماه رمضان و در دهه آخر آن، تجدید مىشود. شبى كه قرآن جز در آن شب نازل نشده و آن شبى است كه خداى تعالى دربارهاش فرموده است: «فیها یفرق كل امر حكیم؛ در آن شب هر، امرى با حكمت، متعین و ممتاز مىگردد.» آنگاه فرمود: «در شب قدر، هر حادثهاى كه باید در طول آن سال واقع گردد، تقدیر مىشود؛ خیر و شر، طاعت و معصیت و فرزندى كه قرار است متولد شود یا اجلى كه قرار است فرارسد یا رزقى كه قرار است برسد و ... .»(15)
پىنوشتها: 1- قاموس قرآن، سید على اكبر قرشى، ج 5، ص 246 و 247 . 2- همان، ص 248. 3- المیزان، سید محمد حسین طباطبایى، ج12 ص 150 و 151. 4- همان، ج 19، ص 101. 5- انسان و سرنوشت، شهید مطهرى، ص 52. 6- المحاسن البرقى، ج1، ص 244. 7- بحار الانوار، ج 5، ص 122. 8- المیزان، ج 19، ص 101 - 103 9- انسان و سرنوشت، ص 53 10- همان، ص 55 و 56 11- اقبال الاعمال، سید بن طاووس، تحقیق و تصحیح جواد قیومى اصفهانى، ج1، ص 312 و 313 و 374 و 375 . 12- الكافى، كلینى، ج 4، ص 157 . 13- المراقبات، ملكى تبریزى، ص، 237 - 252 14- الكافى، ج1، ص 248 15- المیزان فى تفسیر القرآن، ج 20، ص، 382/ بحث روایى ذیل سوره مباركه قدر.
منبع: ماهنامه پرسمان، 1382، سید سعید لواسانى .
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:13  توسط حجت
|
مهدي در انتظار شيعيان حقيقي علي عليه السلام
أين مثل مالك؟ أين عمار؟ أين ذوالشهادتين؟ كجاست مثل مالك؟ كجاست عمار؟ كجاست ذوالشهادتين؟ ديرگاهي پيش بود كه صداي گلايه علي (ع) در حد فاصل كوفه و شام برخاست.آن هنگام كه مالك اشتر و عمار و ذوالشهادتين، يعني ياران صديق علي (ع) به شهادت رسيده بودند و علي تنها مانده بود. سئوالي كه جوابي در پي نداشت. روزها برآمدند و شبها فرو رفتند. روزگار ديگري آمد. روزي به بلنداي روزگار،عاشورا! آن روز هم، امام ديگري بود و نداي ديگري:« هل من ناصر ينصرني؟ » اين ندا هم زماني بر آمد كه ابوالفضل علمدار، علي اكبر، حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و ... در برابر چشمان حسين (ع) به خون غلتيده بودند و او سرداري بود تنها مانده . پس سئوال همان سئوال بود، جواب هم همان جواب : سرهاي فروافتاده، دستهاي به عقب كشيده شده، چشمان شرمزده و خجلت زده اي كه به دنبال محل فراري چون زمين هستند نا از تيررس نگاه امام فرار كنند. بجز 72 تن؟! همين ! آيا جواب سؤالي بدان عظمت، سئوالي كه زمين و زمان، فرشتگان و ملايك براي جوابش هروله مي كردند، همين بود؟! نه ! نبود !و از همين رو بود كه علي جوابش را از محراب با فرق خونينش گرفت و حسين بر سر نيزه ! آن روزگار گذشت و امروز، روزگار ديگري است. امروز نيز روز امام ديگري است. اما همچنان همان سئوال باقي است : - كجاست ياريگري كه به ياري امامش بشتابد؟ و جواب نيز همان ! سكوت !خجلت ! غلفت ! ترس ! ديگرگاهي است كه هر روز ندايي در صحن دل شيعيان مي پيچد : « كجاست ياريگري كه به ياري مهدي بشتابد؟!» و ما همچنان چشمان شرمزده و گنهكار، اما مشتاقمان را به زمين دوخته ايم. سر به جانب ديگري گردانده ايم و دستانمان را به كار دنيا مشغول داشته ايم ! و او هر روز دلتنگ عاشقي، منتظر ياريگري ، با گلويي بغش آلود، چشمان اميدوارش را كه از نگراني براي شيعيان اشك آلود است به آسمان دوخته : - پس كي ؟ آري !امروز ديگر آن روزگار نيست، كه اين آخرين حجت خدا، بقيه الله الاعظم (عج) هم به سرنوشت اجداد اطهرش دچار گردد. او در پس پرده مي ماند تا آنگاه كه مالك ها، عمارها، حبيب ها و ابالفضل هايش را پيدا كند. اومانده است تا زمين خدا ،از حجت خالي نماند و ظهوراو محقق نمي شود مگر به حضور مالك ها،عمارها، و حبيب ها. به راستي ! ما كه ادعاي علوي بودن را بر سينه داريم و چشم به راه قيام مهدي (عج) هستيم، هيچ با خود فكر كرده ايم كه امروز هم نداي أين مثل مالك، أين عمار، أين ذوالشهادتين علي (ع) از حنجره فرزندش مهدي (عج) در فضا طنين انداز است ! هيچ با خود فكر كرده ايم كه امروز مهدي (عج) بيش از هر كس ديگر،در انتظار منتظران واقعي خويش است ؟! هيچ با خود فكر كرده ايم كه آيا اين نداي حضرت را پاسخ دهنده اي هست؟ افسوس كه پاسخ دهندگان بسيار اندكند. افسوس كه اگر شيعيان واقعي علي (ع) اندك نبودند، فرزندش در پرده غيبت باقي نمي ماند. آري، آن هنگام كه نداي «فزت و رب الكعبه» علي (ع) در محراب مسجد كوفه طنين انداز شد، چشمانش نگران چنين روزهايي بود. روزهايي همچون امروز كه زمان بي تاب ظهور فرزندش و مكان بي قرار شنيدن نداي «أنا المهدي» اش مي باشد. آيا او را جوابگويي هست؟ شيعيان علي ! درك اين حقيقت را به كدامين لحظه واگذارده ايم؟ فرصت ها از دست مي رود. شايد از هنگام ظهور اندكي بيش نمانده باشد ! لحظه ها از دست رفت، عمرما بر باد رفت هر كه مرد راه هست !! يا علي !
منبع :سایت امام علی (ع)
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 12:50  توسط حجت
|
اعیاد شعبانیه بر همه مسلمانان مبارک .
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:29  توسط حجت
|
قالَ أَمیرُالمُؤْمِنینَ عَلِىُّ بْنُ أَبیطالب(علیه السلام): 1- خیر پنهانى و کتمان گرفتارى مِنْ کُنُوزِ الْجَنَّةِ الْبِرُّ وَ إِخْفاءُ الْعَمَلِ وَ الصَّبْرُ عَلَى الرَّزایا وَ کِتْمانُ الْمَصائِبِ. از گنجهاى بهشت; نیکى کردن و پنهان نمودن کار[نیک] و صبر بر مصیبتها و نهان کردن گرفتاریها (یعنى عدم شکایت از آنها) است. چهل حدیث از امام علی(ع)
قالَ أَمیرُالمُؤْمِنینَ عَلِىُّ بْنُ أَبیطالب(علیه السلام): 1- خیر پنهانى و کتمان گرفتارى مِنْ کُنُوزِ الْجَنَّةِ الْبِرُّ وَ إِخْفاءُ الْعَمَلِ وَ الصَّبْرُ عَلَى الرَّزایا وَ کِتْمانُ الْمَصائِبِ. از گنجهاى بهشت; نیکى کردن و پنهان نمودن کار[نیک] و صبر بر مصیبتها و نهان کردن گرفتاریها (یعنى عدم شکایت از آنها) است. 2- ویژگى هاى زاهد أَلزّاهِدُ فِى الدُّنْیا مَنْ لَمْ یَغْلِبِ الْحَرامُ صَبْرَهُ، وَ لَمْ یَشْغَلِ الْحَلالُ شُکْرَهُ. زاهد در دنیا کسى است که حرام بر صبرش غلبه نکند، و حلال از شکرش باز ندارد. 3- تعادل در جذب و طرد افراد «أَحْبِبْ حَبیبَکَ هَوْنًا ما عَسى أَنْ یَعْصِیَکَ یَوْمًا ما. وَ أَبْغِضْ بَغیضَکَ هَوْنًا ما عَسى أَنْ یَکُونَ حَبیبَکَ یَوْمًا ما.» با دوستت آرام بیا، بسا که روزى دشمنت شود، و با دشمنت آرام بیا، بسا که روزى دوستت شود. 4- بهاى هر کس قیمَةُ کُلِّ امْرِء ما یُحْسِنُ. ارزش هر کسى آن چیزى است که نیکو انجام دهد. 5- فقیه کامل «اَلا أُخْبِرُکُمْ بِالْفَقیهِ حَقَّ الْفَقیهِ؟ مَنْ لَمْ یُرَخِّصِ النّاسَ فى مَعاصِى اللّهِ وَ لَمْ یُقَنِّطْهُمْ مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ وَ لَمْ یُؤْمِنْهُمْ مِنْ مَکْرِ اللّهِ وَ لَمْ یَدَعِ القُرآنَ رَغْبَةً عَنْهُ إِلى ما سِواهُ، وَ لا خَیْرَ فى عِبادَة لَیْسَ فیها تَفَقُّهٌ. وَ لاخَیْرَ فى عِلْم لَیْسَ فیهِ تَفَکُّرٌ. وَ لا خَیْرَ فى قِراءَة لَیْسَ فیها تَدَبُّرٌ.» آیا شما را از فقیه کامل، خبر ندهم؟ آن که به مردم اجازه نـافرمانى خـدا را ندهـد، و آنهـا را از رحمت خدا نومید نسازد، و از مکر خدایشان آسوده نکند، و از قرآن رو به چیز دیگر نکنـد، و خیـرى در عبـادت بدون تفقّه نیست، و خیـرى در علم بدون تفکّر نیست، و خیرى در قرآن خواندن بدون تدبّر نیست. 6- خطرات آرزوى طولانى و هواى نفس «إِنَّما أَخْشى عَلَیْکُمْ إِثْنَیْنِ: طُولَ الاَْمَلِ وَ اتِّباعَ الْهَوى، أَمّا طُولُ الاَْمَلِ فَیُنْسِى الاْخِرَةَ وَ أَمّا إِتِّباعُ الْهَوى فَإِنَّهُ یَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ.» همانا بر شما از دو چیز مىترسم: درازى آرزو و پیروى هواى نفس. امّا درازى آرزو سبب فراموشى آخرت شود، و امّا پیروى از هواى نفس، آدمى را از حقّ باز دارد. 7- مرز دوستى «لاَ تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدیقِکَ صَدیقًا فَتَعْدى صَدیقَکَ.» با دشمنِ دوستت دوست مشو که [با این کار] با دوستت دشمنى میکنى. 8- اقسام صبر «أَلصَّبْرُ ثَلاثَةٌ: أَلصَّبْرُ عَلَى الْمُصیبَةِ، وَ الصَّبْرُ عَلَىالطّاعَةِ، وَ الصَّبْرُ عَلَى الْمَعْصِیَةِ.» صبر بر سه گونه است: صبر بر مصیبت، و صبر بر اطاعت، و صبر بر [ترک] معصیت. 9- تنگدستى مقدَّر مَنْ ضُیِّقَ عَلَیْهِ فى ذاتِ یَدِهِ، فَلَمْ یَظُنَّ أَنَّ ذلِکَ حُسْنُ نَظَر مِنَ اللّهِ لَهُ فَقَدْ ضَیَّعَ مَأْمُولاً. وَ مَنْ وُسِّعَ عَلَیْهِ فى ذاتِ یَدِهِ فَلَمْ یَظُنَّ أَنَّ ذلِکَ اسْتِدْراجٌ مِنَ اللّهِ فَقَدْ أَمِنَ مَخُوفًا. هر که تنگدست شد و نپنداشت که این از لطف خدا به اوست، یک آرزو را ضایع کرده و هر که وسعت در مال یافت و نپنداشت که این یک غافلگیرى از سوى خداست، در جاى ترسناکى آسوده مانده است. 10- عزّت، نه ذلّت اَلْمَنِیَّةُ وَ لاَ الدَّنِیَّةُ وَ التَّجَلُّدُ وَ لاَ التَّبَلُّدُ وَ الدَّهْرُ یَوْمانِ: فَیَوْمٌ لَکَ وَ یَوْمٌ عَلَیْکَ فَإِذا کانَ لَکَ فَلا تَبْطَرْ،وَ إِذا کانَ عَلَیْکَ فَلا تَحْزَنْ فَبِکِلَیْهِما سَتُخْتَبَرُ. مردن نه خوار شدن! و بى باکى نه خود باختن! روزگار دو روز است، روزى به نفع تو، و روزى به ضرر تو! چون به سودت شد شادى مکن، و چون به زیانت گردید غم مخور، که به هر دوى آن آزمایش شوى. 11- طلب خیر ما حارَ مَنِ اسْتَخارَ، وَ لا نَدِمَ مَنِ اسْتَشارَ. هر که خیر جوید سرگردان نشود، و کسى که مشورت نماید پشیمان نگردد. 12- وطن دوستى عُمِّرَتِ الْبِلادُ بِحُبِّ الأَوْطانِ. شهرها به حبّ و دوستى وطن آباداند. 13- سه شعبه علوم لازم أَلْعِلْمُ ثَلاثَةٌ: أَلْفِقْهُ لِلاَْدْیانِ، وَ الطِّبُّ لِلاَْبْدانِ،وَ النَّحْوُ لِلِّسانِ. دانش سه قسم است: فقه براى دین، و پزشکى براى تن، و نحو براى زبان. 14- سخن عالمانه تَکَلَّمُوا فِى الْعِلْمِ تَبَیَّنَ أَقْدارُکُمْ. عالمانه سخن گویید تا قدر شما روشن گردد. 15- منع تلقین منفى لا تُحَدِّثْ نَفْسَکَ بِفَقْر وَ لا طُولِ عُمْر. فقر و تنگدستى و طول عمر را به خود تلقین نکن. 16- حرمت مؤمن سِبابُ الْمُؤْمِنِ فِسْقٌ وَ قِتالُهُ کُفْرٌ وَ حُرْمَةُ مالِهِ کَحُرْمَةِ دَمِهِ. دشنام دادن به مؤمن فسق است، و جنگیدن با او کفر، و احترام مالش چون احترام خونش است. 17- فقر جانکاه أَلْفَقْرُ الْمَوْتُ الاَْکْبَرُ، وَ قِلَّةُ الْعِیالِ أَحَدُ الْیَسارَیْنِ وَ هُوَ نِصْفُ الْعَیْشِ. فقر و ندارى بزرگترین مرگ است! و عائله کم یکى از دو توانگرى است، که آن نیمى از خوشى است. 18- دو پدیده خطرناک أَهْلَکَ النّاسَ إِثْنانِ: خَوْفُ الْفَقْرِ وَ طَلَبُ الْفَخْرِ. دو چیز مردم را هلاک کرده: ترس از ندارى و فخرطلبى. 19- سه ظالم أَلْعامِلُ بِالظُّلْمِ وَ المُعینُ عَلَیْهِ وَ الرّاضِىُ بِهِ شُرَکاءُ ثَلاثَةٌ. شخص ستمکار و کمک کننده بر ظلم و آن که راضى به ظلم است، هر سه با هم شریکاند. 20- صبر جمیل أَلصَّبْرُ صَبْرانِ: صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصیبَةِ حَسَنٌ جَمیلٌ، وَ أَحْسَنُ مِنْ ذلِکَ الصَّبْرُ عِنْدَ ما حَرَّمَ اللّهُ عَلَیْکَ. صبر بر دو قسم است: صبر بر مصیبت که نیکو و زیباست، و بهتر از آن صبر بر چیزى است که خداوند آن را حرام گردانیده است. 21- اداى امانت أَدُّوا الاَْمانَةَ وَ لَوْ إِلى قاتِلِ وُلْدِ الاَْنْبیاءِ. امانت را بپردازید گرچه به کشنده فرزندان پیغمبران باشد. 22- پرهیز از شهرت طلبى قالَ(علیه السلام) لِکُمَیْلِ بْنِ زِیاد:رُوَیْدَکَ لاتَشْهَرْ، وَ أَخْفِ شَخْصَکَ لا تُذْکَرْ، تَعَلَّمْ تَعْلَمْ وَ اصْمُتْ تَسْلَمْ، لا عَلَیْکَ إِذا عَرَّفَکَ دینَهُ، لا تَعْرِفُ النّاسَ وَ لا یَعْرِفُونَکَ. آرام باش، خود را شهره مساز، خود را نهان دار که شناخته نشوى، یاد گیر تا بدانى، خموش باش تا سالم بمانى. 23- عذاب شش گروه إِنَّ اللّهَ یُعَذِّبُ سِتَّةً بِسِتَّة : أَلْعَرَبَ بِالْعَصَبیَّةِ وَ الدَّهاقینَ بِالْکِبْرِ وَ الاُْمَراءَ بِالْجَوْرِ وَ الْفُقَهاءَ بِالْحَسَدِ وَ التُّجّارَ بِالْخِیانَةِ وَ أَهْلَ الرُّسْتاقِ بِالْجَهْلِ. خداوند شش کس را به شش خصلت عذاب کند:عرب را به تعصّب، و خان هاى ده را به تکبّر، و فرمانروایان را به جور، و فقیهان را به حسد، و تجّار را به خیانت، و روستایى را به جهالت. 24- ارکان ایمان أَلاِْیمانُ عَلى أَرْبَعَةِ أَرْکان: أَلتَّوَکُّلِ عَلَى اللّهِ، وَ التَّفْویضِ إِلَى اللّهِ وَ التَّسْلیمِ لاَِمْرِللّهِ، وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللّهِ. ایمان چهارپایه دارد: توکّل بر خدا، واگذاردن کار به خدا، تسلیم به امر خدا و رضا به قضاى الهى. 25- تربیت اخلاقى «ذَلِّلُوا أَخْلاقَکُمْ بِالَْمحاسِنِ، وَ قَوِّدُوها إِلَى الْمَکارِمِ. وَ عَوِّدُوا أَنْفُسَکُمُ الْحِلْمَ.» اخلاق خود را رامِ خوبى ها کنید و به بزرگوارى هایشان بکشانید و خود را به بردبارى عادت دهید. 26- آسانگیرى بر مردم و دورى از کارهاى پست «لاتُداقُّوا النّاسَ وَزْنًا بِوَزْن، وَ عَظِّمُوا أَقْدارَکُمْ بِالتَّغافُلِ عَنِ الدَّنِىِّ مِنَ الاُْمُورِ.» نسبت به مردم، زیاد خرده گیرى نکنید، و قدر خود را با کناره گیرى از کارهاى پست بالا برید. 27- نگهبانان انسان «کَفى بِالْمَرْءِ حِرْزًا، إِنَّهُ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ النّاسِ إِلاّ وَ مَعَهُ حَفَظَةٌ مِنَ اللّهِ یَحْفَظُونَهُ أَنْ لا یَتَرَدّى فى بِئْر وَ لا یَقَعَ عَلَیْهِ حائِطٌ وَ لا یُصیبَهُ سَبُعٌ، فَإِذا جاءَ أَجَلُهُ خَلُّوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ أَجَلِهِ.» آدمى را همین دژ بس که کسى از مردم نیست، مگر آن که با او از طرف خدا نگهبان هاست که او را نگه مىدارند که به چاه نیفتد، و دیوار بر سرش نریزد، و درنده اى آسیبش نرساند، و چون مرگ او رسد او را در برابر اجلش رها سازند. 28- روزگار تباهیها «یَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ لا یُعْرَفُ فیهِ إلاَّ الْماحِلُ وَ لا یُظَرَّفُ فیهِ إِلاَّ الْفاجِرُ وَ لا یُؤْتَمَنُ فیهِ إِلاَّ الْخائِنُ وَ لا یُخَوَّنُ إِلاَّ المُؤتَمَنُ، یَتَّخِذُونَ اْلَفْئَ مَغْنًَما وَ الصَّدَقَةَ مَغْرَمًا وَصِلَةَ الرَّحِمِ مَنًّا، وَ الْعِبادَةَ استِطالَةً عَلَى النّاسِ وَ تَعَدِّیًا و ذلِکَ یَکُونُ عِنْدَ سُلطانِ النِّساءِ، وَ مُشاوَرَةِ الاِْماءِ، وَ إِمارَةِ الصِّبیانِ.» زمانى بر مردم خواهد آمد که در آن ارج نیابد، مگر فرد بىعرضه و بىحاصل، و خوش طبع و زیرک دانسته نشود، مگر فاجر، و امین و مورد اعتماد قرار نگیرد، مگر خائن و به خیانت نسبت داده نشود، مگر فرد درستکار و امین! در چنین روزگارى، بیتالمال را بهره شخصى خود گیرند، و صدقه را زیان به حساب آورند، وصله رحم را با منّت به جاى آرند، و عبادت را وسیله بزرگى فروختن و تجاوز نمودن بر مردم قرار دهند و این وقتى است که زنان، حاکم و کنیزان، مشاور و کودکان، فرمانروا باشند! 29- زیرکى به هنگام فتنه
هنگام فتنه چون شتر دو ساله باش که نه پشتى دارد تا سوارش شوند و نه پستانى تا شیرش دوشند. 30- اقبال و ادبار دنیا «إذا أَقْبَلَتِ الدُّنیا عَلى أَحَد أَعارَتْهُ مَحاسِنَ غَیْرِهِ، وَ إِذا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحاسِنَ نَفْسِهِ.» چون دنیا به کسى روى آرد، نیکویى هاى دیگران را بدو به عاریت سپارد، و چون بدو پشت نماید، خوبى هایش را برباید. 31- ناتوان ترین مردم «أَعْجَزُ النّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اکْتِسابِ الاِْخْوانِ، وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ.» ناتوانترین مردم کسى است که توانِ به دست آوردن دوستان را ندارد، و ناتوانتر از او کسى است که دوستى به دست آرد و او را از دست بدهد. 32- فریاد رسى و فرح بخشىِ گرفتار «مِنْ کَفّاراتِ الذُّنُوبِ الْعِظامِ إِغاثَةُ الْمَلْهُوفِ وَ التَّنْفیسُ عَنِ الْمَکْرُوبِ.» از کفّاره گناهان بزرگ، فریاد خواه را به فریاد رسیدن، و غمگین را آسایش بخشیدن است. 33- نشانه کمال عقل «إِذا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْکَلامُ.» چون خرد کمال گیرد، گفتار نقصان پذیرد. 34- رابطه با خدا «مَنْ أَصْلَحَ ما بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللّهِ أَصْلَحَ اللّهُ ما بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النّاسِ وَ مَنْ أَصْلَحَ أَمْرَ آخِرَتِهِ أَصْلَحَ اللّهُ لَهُ أَمْرَ دُنْیاهُ. وَ مَنْ کانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ واعِظٌ کانَ عَلَیْهِ مِنَ اللّهِ حافِظٌ.» آن که میان خود و خدا را اصلاح کند، خدا میان او و مردم را اصلاح مىکند و آن که کار آخرتِ خود را درست کند، خدا کار دنیاى او را سامان دهد. و آن که او را از خود بر خویشتن واعظى است، خدا را بر او حافظى است. 35- افراط و تفریط «هَلَکَ فِىَّ رَجُلانِ مُحِبٌّ غال وَ مُبْغِضٌ قال.» دو تن به خاطر من هلاک شدند: دوستى که اندازه نگاه نداشت و دشمنى که بغض ـ مرا ـ در دل کاشت. 36- روایت و درایت «إِعْقِلُوا الْخَبَرَ إِذا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ رِعایَة لاعَقْلَ رِوایَة، فَإِنَّ رُواةَ الْعِلْمِ کَثیرٌ، وَ رُعاتُهُ قَلیلٌ.» هر گاه حدیثى را شنیدید آن را با دقّت عقلى فهم و رعایت کنید، نه بشنوید و روایت کنید! که راویان علم بسیارند و رعایت کنندگانِ آن اندک در شمار. 37- پاداش تارک گناه «مَا الُْمجاهِدُ الشَّهیدُ فى سَبیلِ اللّهِ بِأَعْظَمَ أَجْرًا مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ، لَکادَ الْعَفیفُ أَنْ یَکُونَ مَلَکًا مِنَ الْمَلائِکَةِ.» مُزد جهادگرِ کشته در راه خدا بیشتر نیست از مرد پارسا که ـ معصیت کردن ـ تواند ـ لیکن ـ پارسا ماند و چنان است که گویى پارسا فرشته اى است از فرشته ها. 38- پایان ناگوار گناه «أُذْکُرُوا انقِطاعَ اللَّذّاتِ وَ بَقاءَ التَّبِعاتِ.» به یاد آرید که لذّتها تمام شدنى است و پایان ناگوار آن بر جاى ماندنى. 39- صفت دنیا «فى صِفَةِ الدُّنْیا: تَغُرُّ وَ تَضُرُّ وَ تَمُرُّ.» در صفت دنیا فرموده است:مىفریبد و زیان مىرساند و مىگذرد. 40- دینداران آخر الزّمان «یَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ لا یَبْقى فیهِ مِنَ الْقُرْآنِ إِلاّ رَسْمُهُ وَ مِنَ الاِْسْلامِ إِلاَّ اسْمُهُ. مَساجِدُهُمْ یَوْمَئِذ عامِرَةٌ مِنَ الْبِناءِ خَرابٌ مِنَ الْهُدى. سُکّانُها وَ عُمّارُها شَرُّ أَهْلِ الاَْرْضِ، مِنْهُمْ تَخْرُجُ الْفِتْنَةُ وَ إِلَیْهِمْ تَأْوِى الْخَطیئَةُ یَرُدُّونَ مَنْ شَذَّ عَنْها فیها. وَ یَسُوقُونَ مَنْ تَأَخَّرَ إِلَیْها. یَقُولُ اللّهُ تَعالى «فَبى حَلَفْتُ لاََبْعَثَنَّ عَلى أُولئِکَ فِتْنَةً أَتْرُکَ الْحَلیمَ فیها حَیْرانَ» وَ قَدْ فَعَلَ. وَ نَحْنُ نَسْتَقیلُ اللّهَ عَثْرَةَ الْغَفْلَةِ.» مردم را روزگارى رسد که در آن از قرآن جز نشان نماند و از اسلام جز نام آن، در آن روزگار ساختمان مسجدهاى آنان نو و تازه ساز است و از رستگارى ویران. ساکنان و سازندگان آن مسجدها بدترین مردم زمین اند، فتنه از آنان خیزد و خطا به آنان درآویزد. آن که از فتنه به کنار ماند بدان بازش گردانند، و آن که از آن پس افتد به سویش برانند. خداى تعالى فرماید: «به خودم سوگند، بر آنان فتنه اى بگمارم که بردبار در آن سرگردان مانَد» و چنین کرده است، و ما از خدا می خواهیم از لغزش غفلت درگذرد.
منبع :
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 14:41  توسط حجت
|
سلام
کسی نمی خواد تبادل لینک کنیم ؟؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 20:50  توسط حجت
|
میلاد با سعادت پرستار کربلا حضرت زینب (س) را بر همه مسلمانان جهان و شیعیان حصوصا حضرتعالی تبریک عرض میکنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 21:2  توسط حجت
|
|
|